.: جواهری در قصر :.

سانسورهای قسمت اول

پرده سوم:

 شاهد هستيم كه  مادر يانگوم به گناهي كه در تلوزيون نمي دونم چي گفتن محكوم به مرگ مي شه تصميم گرفتم ديالوگ هاي اين قسمت را به طور كامل براتون بزارم.

بانوي اول آشپزخانه- به گناهت اعتراف مي كني؟

ميونگي- چه گناهي؟

-         دوباره مي پرسم آيا به گناهت اعتراف مي كني؟

-         بانوي من درباره چي حرف مي زنيد؟ لطفا به من بگيد چرا با من اينطوري رفتار مي كنيد؟

-         چطور جرات مي كني خودت را بيگناه نشون بدي؟

-         بانوي من

-         بانوي دربار كيه؟ بانوي دربار زن پادشاه نيست؟ كه بايد مراقب گفتار و رفتارش باشه و وقارش را حفظ كنه و نيايد تو صورت هيچ مرد ديگه اي نيگا كنه؟ اينا قوانين قصر سلطنتي هستند.

-         مي دانم بانوي من . من هميشه به وظايفم عمل كرده ام.

-         هميشه به وظايفت عمل كرده اي؟ پس اينها چيه؟

-         اونها‌، اونها ...

-         تو افسري كه نگهبان دروازه منچون است را ميشناسي؟ تو يكبار تا نيمه شب با او بودي درسته؟ درسته يا نه؟

-         درسته ولي دليلش اين بود كه اون به خاطر درد شكم روي زمين افتاده بود و من اون را معالجه كردم.

-         چطور معالجش كردي؟

-         به اون يه فنجان آب گرم و كمي دارو دادم.

-         و اونم براي تشكر از تو اين آويزه و اين پودر گرون قيمت را داد؟ و تو هم بدون فكر قبولشون كردي؟

-         بانوي من اينطور كه به نظر مياد  نيست.

-         پست فطرت چطور جرات كردي به من دروغ بگي؟ اگه اون از درد شكم بيحال شده بود حتي اگه درمانش هم كردي بايد به يك افسر ديگه موضوع را مي گفتي. چطور ممكنه اون اين اشيا قيمتي را به تو بده؟؟ و چطور تونستي اونا را بپذيري؟ مگر اينكه با اون خودموني شده باشي؟

-         بانوي من اين حقيقت نداره .

-         خفه شو ، بهم بگو 4 روز قبل چي ديدي؟؟؟(خطاب به بانو چويي)

-         بانو چويي: ديدم بانو پارك با چند تا مرد شب با هم ديگه رفتن تو انبار

-         مادر يانگوم: بانوي من بانوي من هرگز همچين چيزي نبوده

-         بانوي اول: به همين خاطر نبود كه اون سخنان خصومت آميز را درباره بانو چويي گفتي؟ تو چنين رسوايي را به بار آوردي و همچين بانويي سزاوار اينه كه بميره.

 

 

 

به ميونگي سم مي دن ولي به خاطر پادزهري كه بانو هن توش ريخت زنده مي مونه و خودش را توي رودخونه مي اندازه كه نجات پيدا كنه.

 

 

پرده چهارم:

مردي كه  به خاطر صحبت هاي يك راهب سالهاست از زنها دوري مي كنه  ناگهان كنار رودخونه مي بينه كه ....

 

 

يه زن جوون بيهوش كنار رودخونه افتاده

 

 

گوش ميده مي بينه قلبش مي زنه

 

 

پس اونو كول ميكنه و ميبره پيش دكتر

 

 

پرده پنجم:

 آقاي دكتر كمكش كن داره مي ميره....

 

 

دكتر اونو معاينه مي كنه و براش دارو تجويز مي كنه

 

 

اون مرد غريبه به ميونگي دارو مي ده.

 

 

 

تر و خشكش مي كنه و مواظبشه ولي وقتي ميفهمه  اون زن دوم سرنوشتشه  سعي مي كنه ازش دوري كنه.

 

 

 

ولي دلش نمي ياد پس از دور مواظبشه

 

 

به گارسون پنهاني پول مي ده تا به اون غذا بدن.

 

 

راه ناهموار رودخونه را براش هموار مي كنه.

 

 

پرده ششم:

 

ميونگي براي امرار معاش ميره تا در يك مشروب فروشي كار كنه.

(نمي دونم اون روزا چرا ايقدر تو سئول مشروب خونه بوده و نمي دونم هنوز هم همين طوره؟ هر كي مي دونه به من هم بگه)

وقتي براي دو تا مرد شراب ميبره از اون خوششون ميياد و:

 

 

 

-         تو خيلي خوشكلي كي اومدي اينجا؟

-         لطفا بس كنيد.

-         هي ازت سوال پرسيدم كجا داري مي ري؟

-         يه پيك برام بريز.

-         هي چي كار ميكني رييس ازت يه پيك شراب خواست.

-         تو خيلي خوشكلي.

 

ولي اون مرد غريبه طاقت نمي ياره  و بازم به ميونگي ما كمك مي كنه.

 اون مرد غريبه كه حالا  يه دل كه سهله 100 تا دل عاشق ميونگي ما شده ميخاد به حرفهاي راهب عمل كنه و اونا تنها مي زاره. ولي مگه ميونگي ول كن قضيه است؟

 

 

پرده آخر:

 

هشت سال بعد دهمين سال فرمانروايي يون سان كن بدن اينكه عروسيي نشون داده بشه يا اتفاق پنهاني بيفته يه آهنگري را نشون مي دن كه اون مرد غريبه حالا ديگه باباي  يانگوم ماست

 

 

و ميونگي ديگه حالا مادر يانگومه

 

 

و اينم يانگوم زبل و تيز هوش و زرنگ ما....

 

 

فكر نمي كردين يه قسمت  61 دقيقه اي اينهمه سانسور داشته باشه نه؟

ما كه خدا را داريم ولي هر كي با اين كار ما حال كرد يه نظر آخر اين پست بزاره.

قربون همگي

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 17:50  توسط   |